تبليغاتX
JavaScript Codes به کلبه عاشقونه ی خودتون خوش اومدین
دوستان گلم خوش اومدین با نظراتتون منو خوشحال کنیدولی به دوستان دیگه هم معرفی کنید خوشحالتر میشم
سلام من امدم با یه شعری که خودم گفتمالبته شعر که نمیشه گفت شاید دکلمه باشه

به نام خداوندکریم

دنیای من باشو    

                       سلطان روحم باش

گرسلطان روحم نیستیکنارم باش

                         سلطان من تاجت چیستمیدانی

تاجت همان قلب است

                       خانه ات جان من

جانم به فدایت

                     فدای  تاره موی افشونت

فدای موی سیاهت

                  فدای دوچشمان مثال آهویت

دوست دارم

+ نوشته های دل  یکشنبه چهاردهم بهمن 1386ساعت 1:12 بعد از ظهر  با نام هادی | 
سلام حال همگیتون خوبه دوستان گلم دعام کنید دنیام بدجور خراب شده

خونوادم.........................

شاید دیگه  اینم اولین و آخرین آپم هستو خواهد بود

حق نگهدار همگیتون دوستون دارم

چاکرتونم در بست

+ نوشته های دل  یکشنبه هجدهم آذر 1386ساعت 8:35 قبل از ظهر  با نام هادی | 
سلام به همه ی دوستان عزیز و گرامی با ارز پوزش می خواستم یه چیز جالبی بذارم ولی نشد حالا

 گفتم یه شعر خوب بذارم که شاید بعض از دوستان باهاش آشنا باشنشعری به نام(( کوچه))

کوچه

بي تو ، مهتاب شبي باز از آن كوچه گذشتم
همه تن چشم شدم خيره به دنبال تو گشتم
شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم
شدم آن عاشق ديوانه كه بودم !

شدم آن عاشق ديوانه كه بودم !
در نهانخانة جانم گل ياد تو درخشيد

باغ صد خاطره خنديد
عطر صد خاطره پيچيد
يادم آيد كه شبي با هم از آن كوچه گذشتيم
پر گشوديم و در آن خلوت دلخواسته گشتيم
ساعتي بر لب آن جوي نشستيم
تو همه راز جهان ريخته در چشم سياهت
من همه محو تماشاي نگاهت
آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان و زمان رام
خوشة ماه فرو ريخته در آب
شاخه ها دست برآورده به مهتاب
شب و صحرا و گل و سنگ
همه دل داده به آواز شباهنگ

امیدوارم که خوشتون اومده باشه

+ نوشته های دل  یکشنبه بیست و دوم مهر 1386ساعت 12:28 بعد از ظهر  با نام هادی | 

 

TinyPic image

TinyPic image

+ نوشته های دل  دوشنبه نهم مهر 1386ساعت 0:10 قبل از ظهر  با نام هادی | 

خواند كاش مي دانستي عشق من معجزه نيست عشق من رنگ حقيقت دارد اشك هايم به تمناي نگاه

 تو فقط مي بارد كاش مي دانستي دختري هست كه احساس تو را مي فهمد دختري از تب عشق تو

 دلش مي گيرد دختري از غمت امشب به خدا مي ميرد كاش مي دانستي تو فقط مال مني تو فقط مال

همين قلب پر از احساس مني شب من با تو سحر خواهد شد تو نمي داني من چه قدر عشق تو را

 مي خواهم تو صدا كن من را تو صدا كن مرا كه پر از رويش يك ياس شوم

+ نوشته های دل  پنجشنبه بیست و نهم شهریور 1386ساعت 12:35 بعد از ظهر  با نام هادی | 

سلام رسیدن ماه عزیز و پر برکت خدا، ماه رمضان را به همه ی دوستان تهنیت میگمو ماه خوب و

 پر برکتی رو براتون آرزومندم ....التماس دعا

30sk8ar.jpg

یه عکس واسه شما عزیزان

 

 
+ نوشته های دل  سه شنبه بیستم شهریور 1386ساعت 8:14 بعد از ظهر  با نام هادی | 

خودت گفتی صدایت آشناست

 

خودت گفتی نگاهت آشناست

 

خودت گفتی از هر دوری به من نزدیکتری

 

من گفتم همه ی وجودمی

 

باز گفتی

 

شک وتردید در تمام وجودم است

 

چیزی نگفتم

 

زیرا چیزی نداشتم جز سکوت

 

سکوتی که تمام وجودم

 

سخن ها بازگو میکرد

 

بانگاهم می گویم دوست دارم

 

باسکوتم میگویم دوست دارم

 

با زبان بی زبانی می گویم

 

دیوانه وار می پرستمت بعداز خدا

 

+ نوشته های دل  چهارشنبه چهاردهم شهریور 1386ساعت 5:30 بعد از ظهر  با نام هادی | 

 

تو را به جاي همه ي کساني که شناخته ام دوست مي دارم

 

تو را بجاي همه ي روزگاراني که مي زيستم براي خاطر نان گرم و برف هايي که آب

 

 مي شوند و عطر گل هاي ارغواني

 

 تو را به خاطر دوست داشتن دوست مي دارم

 

 تو را به جاي همه ي کساني که دوست نمي دارم دوست مي دارم

+ نوشته های دل  چهارشنبه چهاردهم شهریور 1386ساعت 5:25 بعد از ظهر  با نام هادی | 

میدونی ؟

مي دوني ؟

يه اتاق باشه گرم گرم روشن روشن

تو باشي منم باشم

کف اتاق سنگ باشه سنگ سفيدتو منو بغل کردي که نترسم

که سردم نشه نلرزم

مي دوني ؟

تو منو بغل کردي طوري که تکيه دادي به ديوار

پاهاتم دراز کرديمنم اومدم نشستم جلوت

بهت تکيه دادم

دو تا دستاتو دور من حلقه کردي

بهت ميگم چشماتو مي بندي؟مي گي : آره

چشماتو مي بندي

بهت مي گم : قصه مي گي تو گوشم ؟

مي گي : آره

و شروع مي کني به قصه گفتن تو گوشم

آروم آرومقصه مي گي

يک عالمه قصه بلندو طولاني که هيچ وقت تموم نمي شه

مي دوني ؟
مي خوام رگمو بزنم

چون دست چپيه حرکت سريعيه جمله ي عميق بلدي ؟

نه واي !!! تو که نمي بيني

و نمي دوني که مي خوام رگمو بزنم

تو چشماتو بستي نمي بيني
من تيغ و از جيبم در ميارم نمي بيني که سريع مي برم

نمي بيني که خون فواره مي کنه روي سنگ هاي سفيد و

نمي بيني که دستم مي سوزه

من لبمو گاز مي گيرم که نگم : آخ

که تو چشماتو باز نکني و منو نبيني

تو داري قصه مي گي و هيچ چيز رو نمي بيني

من دارم دستمو نگاه ميکنم

دست چپموخون ازش مياد

مي دو ني ؟

دستمو مي ذارم رو زانوهام

خون از روي زانوهام مي ريزه کف سنگها

مسيرش قشنگهحيف که چشمات بسته است

نمي بيني
تو بغلم کردي نمي بيني که سردم شده

محکمتر بغلم مي کني تا گرمم شه

مي بيني که نا منظم نفس مي کشم

تو دلت مي گي آخي
نفسم گرفت.. مي بيني ولي محکم تر بغلم مي کني

سردتر مي شم ...مي بيني که ديگه نفس نمي کشم

چشماتو باز مي کني و مي بيني من مردم .. مي دوني ؟

مي ترسم خودمو بکشم

از سرد شدن... از اين هايي که مردن... از خون ديدن

ولي وقتي بغلم کردي ديگه نترسيدم

مردن خوب بود

آروم آروم ...در کناره تو ... و در آغوشه تو ...

گريه نکن

من ديگه نيستم که ببوسمتبگم خوشکل شدي

تو خيلي گريه مي کني

دلم مي شکنهدلم نا زکه نشکونش

باشه ؟

من مردم ولي تو باورت نمي شه

تکونم مي دي که بيدار شم

فکر مي کني مثل هميشه قصه گفتي و من خوابيدم

مي بيني نفس نمي کشم ....ولي بازم باور نمي کني

اونقدر محکم بغلم مي کني که گرمم شه... اما فايده نداره

من مر دم ولي براي تو زنده ام

پس هر شب به اين باغ بيا ولي گريه نکن

مي خوام يه چيزي بهت بگم مي دوني ؟

دوستت دارم

برای بهترینهای عالم هستی که هیچ وقت غمی نداشته باشن

+ نوشته های دل  شنبه سیزدهم مرداد 1386ساعت 7:44 بعد از ظهر  با نام هادی | 
سلام به همگیتون هرگی وبلاگ منو می خواد بهم بگه چون دیگه هیچ دلو دماغی نه واسه آپ

 کردن دارم و نه دیگه دلی واسم مونده امیدوارم که همیشه شاد باشید و مثل من هیچ وقت هیچ

غمی تو دل و زندگیتون نداشته باشیدکوچیک همتونم

حق نگهدارتون اینم یه شعر برای همگی شما دوستان گلم که امیدوارم همیشه مثل گل باشید

ولی عمرتون مثل گل نباشه

باچلچراغ یاد تو نورانی ام هنوز

پنداشتی که نور تو خاموش میشود؟

پنداشتی که رفتی و یاد گذشته مُرد؟

آن عشق پایدار، فراموش میشود؟

نه،ای امید من!

دیوانه ی تواُم

افسونگرمنی

هرجا،درهرزمان...

درخاطر منی.

پس بدان همیشه دوست داشتن فقط دل سپردن نیست بلکه جان سپردنس

جانی که ارزش با تو بودن داشته باشد

حق نگهداره هگیتون

 

+ نوشته های دل  جمعه بیست و نهم تیر 1386ساعت 8:16 قبل از ظهر  با نام هادی | 
عــــــــــــــــــــشــــــــــــــــــــــــــــــق تویی که بی صداتر از هر سکوتی وارد زندگیم شدی و آرام در قلبم در

تک تک سلولهایم جای گرفتی عــــــــــــــــــــشــــــــــــــــــــــــــــــق کلید قلبم را از کجا یافتی در کدامین دیار

پیدایش کردی درهای بسته و قفل شده این دل را چگونه گشودی عــــــــــــــــــــشـــــــــــــــــــــــــــــق من که

حتی باورت نداشتم خنده هایم برای عشاق بود چگونه به تو اعتماد کردم و.............



 

+ نوشته های دل  دوشنبه چهارم تیر 1386ساعت 5:42 بعد از ظهر  با نام هادی | 
ساكت و ساده و سبك بود ؛ قاصدكي كه داشت مي رفت . فرشته اي به او رسيد و چيزي گفت.قاصدك

بي تاب شد و هزار بار چرخيد و چرخيد و چرخيد . قاصدك رو به فرشته كرد و گفت:« اما شانه هاي من

ظريف است.زير بار اين خبر مي شكند . من نازك تر از آنم كه پيامي اين چنين بزرگ را با خود ببرم .

فرشته گفت : « درست است , آنچه تو بايد بر دوش بكشي ناممكن است و سنگين ؛ حتي براي كوه.اما تو

 مي تواني زيرا قرار است بي قرار باشي

فرشته گفت : « فراموش نكن . نام تو قاصدك است و هر قاصدكي يك پيامبر . »

آن وقت فرشته خبر را به قاصدك داد و رفت و قاصدك ماند و خبري دشوار كه بوي ازل و ابد مي داد .

حالا هزاران سال است كه قاصد مي رود ,مي چرخد و مي رود ,مي رقصد و مي رود و همه مي دانند كه او

 با خود خبري دارد .

+ نوشته های دل  دوشنبه بیست و یکم خرداد 1386ساعت 7:41 بعد از ظهر  با نام هادی | 
روي تخته سنگي نوشته شده بود: اگر جواني عاشق شد چه کند؟ من هم زير آن نوشتم: بايد صبر کند .

براي بار دوم که از آنجا گذر کردم زير نوشته ي من کسي نوشته بود: اگر صبر نداشته باشد چه کند؟ من

هم با بي حوصلگي نوشتم بمیرد بهتر است برای بار سوم که از آنجا عبور کردم انتظار داشتم زير نوشته

من نوشته اي باشد. اما زير تخته سنگ جواني را مرده يافتم

+ نوشته های دل  دوشنبه بیست و یکم خرداد 1386ساعت 7:36 بعد از ظهر  با نام هادی | 
سلام سلام صدتا سلاممن اومدم بدون اینکه چیزه جدیدی گفته باشم خوشحال میشم هر کسی

 شعری یا مطلبی داره تو وبلاگم قرار بدم البته اگه قابل باشمقربونه محبت همگیتون برم که

هیچ وقت منو فراموش نمیکنید

حق نگهدار همگیتون باشه

+ نوشته های دل  سه شنبه پانزدهم خرداد 1386ساعت 10:23 قبل از ظهر  با نام هادی | 
p15.jpg

p12.jpg

+ نوشته های دل  سه شنبه یازدهم اردیبهشت 1386ساعت 2:15 بعد از ظهر  با نام هادی | 
حرف یکی از دوستان که نمی خواد اسمش فاش بشه ولی به عنوان نصیحت
 
پدرم اين جوري بود وقتي من :
4 ساله كه بودم فكر مي كردم پدرم هر كاري رو مي تونه انجام بده .
 
5 ساله كه بودم فكر مي كردم پدرم خيلي چيزها رو مي دونه .
 
6 ساله كه بودم فكر مي كردم پدرم از همة پدرها باهوشتر.
 
8 ساله كه شدم ، گفتم پدرم همه چيز رو هم نمي دونه.
 
10 ساله كه شدم با خودم گفتم ! اون موقع ها كه پدرم بچه بود همه چيز با حالا كاملاً فرق
 
 داشت.
 
12 ساله كه شدم گفتم ! خب طبيعيه ، پدر هيچي در اين مورد نمي دونه .... ديگه پيرتراز
 
 اونه كه بچگي هاش يادش بياد.
 
14 ساله كه بودم گفتم : زياد حرف هاي پدرمو تحويل نگيرم اون خيلي گیرمیده. 
 
16 ساله كه شدم ديدم خيلي نصيحت مي كنه گفتم باز اون گوش مفتي گير اُورده .
 
18 ساله كه شدم . واي خداي من باز گير داده به رفتار و گفتار و لباس پوشيدنم همين طور
 
 بيخودي به آدم گير مي ده عجب روزگاريه .
 
21 ساله كه بودم پناه بر خدا بابا به طرز مأيوس كننده اي از رده خارجه
 
25 ساله كه شدم ديدم كه بايد ازش بپرسم ، زيرا پدر چيزهاي كمي درباره اين موضوع
 
مي دونه زياد با اين قضيه سروكار داشته .
 
30 ساله بودم به خودم گفتم بد نيست از پدر بپرسم نظرش درباره اين موضوع چيه هرچي
 
 باشه چند تا پيراهن از ما بيشتر پاره كرده و خيلي تجربه داره .
 
40 ساله كه شدم مونده بودم پدر چطوري از پس اين همه كار بر مياد ؟ چقدر عاقله ، چقدر
 
 تجربه داره .
 
50 ساله كه شدم حاضر بودم همه چيز رو بدم كه پدر برگرده تا من بتونم باهاش دربارة همه
 
 چيز حرف بزنم ! اما افسوس كه قدرشو نتونستم خيلي چيزها مي شد ازش ياد گرفت !
+ نوشته های دل  سه شنبه بیست و هشتم فروردین 1386ساعت 4:54 بعد از ظهر  با نام هادی | 
TinyPic image

سلام اومدم که اینو بذارم چون من اینو خیلی دوست دارم خواستم برای شما بذارمش

TinyPic image 

+ نوشته های دل  شنبه بیست و پنجم فروردین 1386ساعت 2:4 بعد از ظهر  با نام هادی | 

 Painted Head سلام سال جدید رو به همتون تبریک میگم و اومیدوارم که همیشه شاد باشید و در زندگی

موفق وپیروز باشین  


Rock Climber من یکم خسته شدم و یه مدتی میرم استراحت البته الان که مینویسم روز جمعه در   

تاریخ ۱۰/۱/۱۳۸۶هستش ونیاز به یکم استراحت و یکم درس Light Bulb  خوندن برای دانشگاه دارم

اومیدوارم که تعطیلات به همه شما عزیزان خوش بگذره

یا حق Thank You

+ نوشته های دل  جمعه دهم فروردین 1386ساعت 10:59 قبل از ظهر  با نام هادی | 
 

در پايان:

 

 اميدوارم سال جديد رو با هفت سيني از :

 

1) سلامت 2)سربلندي3)سرور4)سرسبزي5)صميميت6)سرخوشي7)سعادت


شروع کني.....و 

با آرزوي 12 ماه شادي  ...52هفته خنده  ...365روز سلامتي  ...8760 ساعت عشق  ...525600 دقيقه